Mar
05

چه دیر فهمیدم  زندگی همان حیاط کوچک مدرسه بود ؛همان روپوش های آبی بدرنگ که همیشه ی خدا خاکی بودند. هیچ وقت نفهمیدیم زندگی همان اضطراب های کلاس فیزیک بود ،همان ناامیدی های دبیر حسابانمان، نفهمیدیم زندگی جاده ی سرخ ابیانه بود و خنده های ما وقتی انقدر معصوم بودیم که آرزو می کردیم آرزو هایمان بر آورده شود دلم برای بچه ها تنگ شده برای لیلا برای وحدانه برای مهرنوش نفیسه دلم حتی برای مثبت بی نهایت های کلاس تنگ شده دلم برای کلاس تبعید شده به روبه روی دفتر دبیرستان هم تنگ شده دلم برای غر غر های کادر ترشیده دبیرستان تنگ شده دلم برای کلاس زبان و گیجی معلمش تنگ شده دلم برای فریاد های معاون وقتی گوسفند خطابمان می کرد…..  

می خواهم برگردم به عقب به روزهایی که نه سفید بودند و نه سیاه. روزهای رنگی .روزهای سبز، آبی ،قرمز، روزهای نارنجی. روزهای خر زدن های مداوم بچه ها ،اضطراب ما وقتی شقایق می گفت روزی هفتصد ساعت درس می خواند!!! برگردم به همان اتوبوس های همیشه شلوغ . برگردم به روزهایی که دور آیدا جمع می شدیم و عکس های آبشار نیاگارا!! را می دیدیم، درست همان زمانی که تو زیر میز شیرجه رفته بود و من از زور خنده کبود شده بودم. برگردم به آن روزی که هندوانه ی سرخ را روی زمین انداختیم و با دست خوردیم. برگردم به کلاس های کنکور مخصوصا کلاس های هندسه و شیمی که فقط برای خنده می رفتیم یادت هست عاشق خنده های استاد ادبیات بودیم یادت هست به خاطره های استاد گسسته چقد می خندیدیدم یادت هست به شعر های سارا یواشکی می خندیدیم ؟؟ یادت هست چقدر گریه از ما دور بود؟ 

می خواهم برگردم به سالهای نه خیلی دور می خواهم برگردم به عقب. می دانی ؟ دلم برای زندگی تنگ شده ….

Feb
26

اصن دلم نمی خواد این عید و ببینم عیدی که از الان برنامه ریزی کردیم بریم روز اول تکیه بدیم به اون دیوارایی که دیگه داره می ریزه و یه ظرف خرما بزاریم جلومون تا همه بیان و بهمون تبریک بگن و ما هم مثلن بگیم تو رو خدا سیاهاتونو -شاید به احترام ما پوشیدن – در آرید. عیده. اون بنده خدا سیاه دوس نداشت. واقعنم نداشت. عیدی که قراره بعدش خیلی چیزا درس شه قراره باز تو رو بیاریم تو دنیای خودمون قراره باز تو رو بیاریم تو همه ی هراس های دخترونمون قراره تو تا یه ماه بعدش از بلندی بترسی می خوام برات یه لاله ی صورتی بخرم امسال دیدی تا حالا صورتیاشو؟؟ خیلی خوشگله .صورتی رنگ دختراس رنگ من رنگ تو رنگ پس زمینه ی تابلوی میترا رو دیوار من عاشق صورتی بودم همیشه الان اما به یه نتیجه ای رسیدم صورتی بم نمی یاد تا حالا از تو پرسیدم صورتی بم می یاد یا نه؟؟ نمی یاد بهم. مشکی می یاد ولی .سیاه  رنگ روزگار رنگ چادری که دوس دارم سرم کنم دوس دارم درست سرم کنم رنگ عزا رنگ امسالی که داره می یاد امسال یا قرمز یا سیاه من حاضرم سر زندگیم شرط ببندم که امسال یا قرمز یا سیاه امسالم ما 3 تا ماهی می خریم می ندازیم تو تنگ ماهی من همیشه از اون 2 تای دیگه خوشگل تر بود از همون بچگی اونی که دمش بلندتر و قشنگ تر بود از این 3 پرا ماله من می شد امسال ماهی سیاه می خرم برا خودم نمی دونم امسال 7 سین می چینیم یا نه ولی من 8 تا سین دارم…

امسال سال نکبتی ِ سال نکبت 87 باهات شرط می بندم بعدن خیلی بعدن به هم می گیم لعنت به سال 87

 

Feb
20

اولش شوکه شدم ینی نه که باور نکنما دُرس همون لحظه ای که گفتی باور کردم اما خب هضمش برام سخت بود. برای همین بود که رفتم و همه ی حرفایی که با هم  زده بودیم و بالا آوردم .جلوی آینه واسادمو نگاه کردم به خودم. چقد هر دومون عوض شده بودیم .عوض شده بودیم یا عوضی ؟!! چقد از خودم بدم اومده بود حتی بیشتر از قبل. از تو ام بدم اومده بود راستشو بخوای؛ یه لحظه فقد اما خب شدید بود دنیای کثافتی داریم …!! 

قط که کردم اومدم نشِسّم رو تخت و زل زدم به تابلوی حضرت یونس فک کردم چرا این حضرت یونسش دست نداره ؟؟ اولین بار بود که بهش فک می کردم دست نداشت تا حالا نفهمیده بودم …دلم خواست گریه کنم ،برای همه نداشته ها گریه کنم ، برای همه چیزایی که از دست دادیم گریه کنم، برای چیزای بی اهمیتی که هر روز از دست می دیم و مجوریم به خاطرش ناراحت باشیم گریه کنم کلی لیوان خالی رو میز بود هر دفه که چایی خورده بودم لیوانو همون جوری گداشته بودم رو میز اوه خیلی زیاد بود یه دست لیوان بود … 

قضیه به نظرم یکمم مضحک می یاد ینی خیلی دلم می خواد بهش بخندم. اولش واقعا ضربه ی کاری ایه ولی بعدش خنده دار می شه می دونی ادم فقد باس به این فک کنه که بالاتر از سیاهی رنگی نیس؛ ینی این اصن آدمو آروم می کنه خیلی زیاد آدمو آروم می کنه با این حال من همون جوری که دراز کشیده بودم و به تابلو حضرت یونس و دستاشو میز و لیوانا نگاه می کردم دلم خواس برم یه بار دیگه بالا بیارم اما دیگه نمی شد در واقع دلشوره نداشتم، نگران نبودم حتی ناراحتم نبودم فقد عصبانی بودم از خودم از تو از همه بیشتر از خودم یکی همش می گفت دسته گل قشنگی به آب دادی این بار … 

پیش خودم فک کردم خدایا چه جور دلت می یاد به خاطر شیطنت های کوچیکم این جوری مجازتم کنی ؟؟ یه جوری از اون بالا نگام کرد که فقد می شد بگی خب بابا!  

Feb
12

بابا گفت بیا بشین با هم منطقی حرف بزنیم خب …. من فکر کردم کاش تو یه روستای دور افتاده ی سبز سبز زندگی می کردم .چرا هیچ کس نمی گه بهم بیا با هم فرار کنیم بریم بمیریم؟؟ بابا گفت بفرما خانوم اینم ماشین حساب خودت حساب کن من فکر کردم صب که پا می شدم پنجره رو باز می کردم و به جای این ساختمونای بلند و لعنتی کوه رو می دیدم که رو قلش برف نشسه ،صبح بیدار می شدم ؛صبح !!صبح !!شبم می خوابیدم مث آدم…. بابا گفت اوه اوه هر جور حساب می کنم می بینم وضع خیلی خرابه. گفتم حساب کتاب که کنی خرابترم می شه…. یاد استاد ادبیات افتادم که می گفت نگاه شما دخترای شهری به زندگی دخترای روستایی یه نگاه توریستیه…. بابا مرتب عدد می زنه تو ماشین حساب، گفتم به صفراش نگاه نکن و خندیدم اما اون نمی خندید همش می گفت اوه اوه….فکر کردم مرغ ، خروس و جوجه های طلایی دور و برمو می گرفتن و از هیچ کدومشونم نمی ترسیدم براشون اسمم می زاشتم حتی بابا گفت تو گفتی چقد لازم داری؟؟ گفتم اوه اوه

Feb
10

نخیر من وقت قبلی نداشتم آقای خدا. اما خواهش می کنم به حرف منم گوش کن ؛ نه خواهش می کنم من می شینم همین جا بین این مراجعین، این وسط مسطا خانم منشی رام بده .هوم؟؟ نظرت چیه؟ به حال تو که فرقی نمی کنه. آخه می گن ویزیت شما مجانیه .راستشو بخوای اوضاع مالیمم ردیف نی. چن وخته سر بابامو کلاه نذاشتم .شما که بیشتر در جریانید! راستی در جریانید؟ یا این فرشته سمت چپیه هنوز راپورت نداده؟؟ چی ؟ میل کرده براتون ؟ اجازه بدبد من میلتونو بنویسم… اها… با همین خودکار نارنجیه .خب نوشتم سر کاری نباشه ها !! عکسمم می فرستم براتون. برا عزرائیل می گم؛ بشناسه دیگه. بگید یه سوئیت تو بهشت آماده کنن برام ؛ پنجرش رو به خودتون واشه ؛ آسمونش سیاه سیاه باشه ستاره متاره ام زیاد داشته باشه. این حوری پریای مَردم ?!!نیان دور و برما، حوصلشونو ندارم .سوئیتش نارنجی باشه …جان؟؟ اشتها رو زیاد می کنه؟ بهشتها مثلا!! حالا خوبه من کم غذام. الان هوس همیرگر کردم ولی اون جا بگید از اون قرمه سبزیا که مامان قبلنا بلد بود بپزه بیارن برام. یکی هم باشه هی چایی بده بهم. می شه یه موقع هایی دوستام بیان پیشم؟؟ اونایی که جهنمی ان چی؟؟ می شه سیگارم بکشن؟؟ اِ اِ اِ اِ چرا می ندازی بیرون؟؟!!! من کی رومو زیاد کردم اصن نیان خب . الووووووووو …پشیمون نشی آ ….آقای خدا ببین نارنجی آ …آهااااااااااای

Feb
05

اسمش نارنجه .

برا دل ِ خودم ؛ می خوام خیال کنم زندگی می تونه رنگی هم باشه …

نه سفید نه سیاه نه خاکستری !