دو دو تا؟
بابا گفت بیا بشین با هم منطقی حرف بزنیم خب …. من فکر کردم کاش تو یه روستای دور افتاده ی سبز سبز زندگی می کردم .چرا هیچ کس نمی گه بهم بیا با هم فرار کنیم بریم بمیریم؟؟ بابا گفت بفرما خانوم اینم ماشین حساب خودت حساب کن … من فکر کردم صب که پا می شدم پنجره رو باز می کردم و به جای این ساختمونای بلند و لعنتی کوه رو می دیدم که رو قلش برف نشسه ،صبح بیدار می شدم ؛صبح !!صبح !!شبم می خوابیدم مث آدم…. بابا گفت اوه اوه هر جور حساب می کنم می بینم وضع خیلی خرابه. گفتم حساب کتاب که کنی خرابترم می شه…. یاد استاد ادبیات افتادم که می گفت نگاه شما دخترای شهری به زندگی دخترای روستایی یه نگاه توریستیه…. بابا مرتب عدد می زنه تو ماشین حساب، گفتم به صفراش نگاه نکن و خندیدم اما اون نمی خندید همش می گفت اوه اوه….فکر کردم مرغ ، خروس و جوجه های طلایی دور و برمو می گرفتن و از هیچ کدومشونم نمی ترسیدم براشون اسمم می زاشتم حتی… بابا گفت تو گفتی چقد لازم داری؟؟ گفتم اوه اوه…
Loading...