همه چی دُرس می شه…

اولش شوکه شدم ینی نه که باور نکنما دُرس همون لحظه ای که گفتی باور کردم اما خب هضمش برام سخت بود. برای همین بود که رفتم و همه ی حرفایی که با هم  زده بودیم و بالا آوردم .جلوی آینه واسادمو نگاه کردم به خودم. چقد هر دومون عوض شده بودیم .عوض شده بودیم یا عوضی ؟!! چقد از خودم بدم اومده بود حتی بیشتر از قبل. از تو ام بدم اومده بود راستشو بخوای؛ یه لحظه فقد اما خب شدید بود دنیای کثافتی داریم …!! 

قط که کردم اومدم نشِسّم رو تخت و زل زدم به تابلوی حضرت یونس فک کردم چرا این حضرت یونسش دست نداره ؟؟ اولین بار بود که بهش فک می کردم دست نداشت تا حالا نفهمیده بودم …دلم خواست گریه کنم ،برای همه نداشته ها گریه کنم ، برای همه چیزایی که از دست دادیم گریه کنم، برای چیزای بی اهمیتی که هر روز از دست می دیم و مجوریم به خاطرش ناراحت باشیم گریه کنم کلی لیوان خالی رو میز بود هر دفه که چایی خورده بودم لیوانو همون جوری گداشته بودم رو میز اوه خیلی زیاد بود یه دست لیوان بود … 

قضیه به نظرم یکمم مضحک می یاد ینی خیلی دلم می خواد بهش بخندم. اولش واقعا ضربه ی کاری ایه ولی بعدش خنده دار می شه می دونی ادم فقد باس به این فک کنه که بالاتر از سیاهی رنگی نیس؛ ینی این اصن آدمو آروم می کنه خیلی زیاد آدمو آروم می کنه با این حال من همون جوری که دراز کشیده بودم و به تابلو حضرت یونس و دستاشو میز و لیوانا نگاه می کردم دلم خواس برم یه بار دیگه بالا بیارم اما دیگه نمی شد در واقع دلشوره نداشتم، نگران نبودم حتی ناراحتم نبودم فقد عصبانی بودم از خودم از تو از همه بیشتر از خودم یکی همش می گفت دسته گل قشنگی به آب دادی این بار … 

پیش خودم فک کردم خدایا چه جور دلت می یاد به خاطر شیطنت های کوچیکم این جوری مجازتم کنی ؟؟ یه جوری از اون بالا نگام کرد که فقد می شد بگی خب بابا!  

No Responses Yet to “همه چی دُرس می شه…”

Leave a Reply