Archive for مارس, 2008

می یای بریم؟

مارس 5, 2008

چه دیر فهمیدم  زندگی همان حیاط کوچک مدرسه بود ؛همان روپوش های آبی بدرنگ که همیشه ی خدا خاکی بودند. هیچ وقت نفهمیدیم زندگی همان اضطراب های کلاس فیزیک بود ،همان ناامیدی های دبیر حسابانمان، نفهمیدیم زندگی جاده ی سرخ ابیانه بود و خنده های ما وقتی انقدر معصوم بودیم که آرزو می کردیم آرزو [...]