می یای بریم؟

چه دیر فهمیدم  زندگی همان حیاط کوچک مدرسه بود ؛همان روپوش های آبی بدرنگ که همیشه ی خدا خاکی بودند. هیچ وقت نفهمیدیم زندگی همان اضطراب های کلاس فیزیک بود ،همان ناامیدی های دبیر حسابانمان، نفهمیدیم زندگی جاده ی سرخ ابیانه بود و خنده های ما وقتی انقدر معصوم بودیم که آرزو می کردیم آرزو هایمان بر آورده شود دلم برای بچه ها تنگ شده برای لیلا برای وحدانه برای مهرنوش نفیسه دلم حتی برای مثبت بی نهایت های کلاس تنگ شده دلم برای کلاس تبعید شده به روبه روی دفتر دبیرستان هم تنگ شده دلم برای غر غر های کادر ترشیده دبیرستان تنگ شده دلم برای کلاس زبان و گیجی معلمش تنگ شده دلم برای فریاد های معاون وقتی گوسفند خطابمان می کرد…..  

می خواهم برگردم به عقب به روزهایی که نه سفید بودند و نه سیاه. روزهای رنگی .روزهای سبز، آبی ،قرمز، روزهای نارنجی. روزهای خر زدن های مداوم بچه ها ،اضطراب ما وقتی شقایق می گفت روزی هفتصد ساعت درس می خواند!!! برگردم به همان اتوبوس های همیشه شلوغ . برگردم به روزهایی که دور آیدا جمع می شدیم و عکس های آبشار نیاگارا!! را می دیدیم، درست همان زمانی که تو زیر میز شیرجه رفته بود و من از زور خنده کبود شده بودم. برگردم به آن روزی که هندوانه ی سرخ را روی زمین انداختیم و با دست خوردیم. برگردم به کلاس های کنکور مخصوصا کلاس های هندسه و شیمی که فقط برای خنده می رفتیم یادت هست عاشق خنده های استاد ادبیات بودیم یادت هست به خاطره های استاد گسسته چقد می خندیدیدم یادت هست به شعر های سارا یواشکی می خندیدیم ؟؟ یادت هست چقدر گریه از ما دور بود؟ 

می خواهم برگردم به سالهای نه خیلی دور می خواهم برگردم به عقب. می دانی ؟ دلم برای زندگی تنگ شده ….

No Responses Yet to “می یای بریم؟”

Leave a Reply